از رنجهای من برایِ فراموش کردنت چیزی نمیدانی هیچ کس نمیداندهیچ کس جز خودم و همان خدائی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم/ مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم میکنم خودم با خودم حرف میزنم و میگذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند. شبها ، این شبهایِ تاریکِ طولانی ، آخرین حرفهای تو ، شکلِ یک سگِ هار میشوند سگی که وحشی تر از قبل وجودِ مرا میدرد و میدرد و میدرد... و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار میشوم هنوز آرزو میکنم فراموشت کنم.چنگ میزنم به ته مانده ی ارادهای که دارم ،به آخرین قطرههای غرورم التماس میکنم که فراموشت کند....
تنهایی ......ما را در سایت تنهایی ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 44